X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟

چهارشنبه 30 آذر 1390
جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت: بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟
همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت : آری من مسلمانم..

جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا ، پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد، پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد..

جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید :
آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟
افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند ، پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت :

چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود...!
نظرات (1)
سعید جان...داستانات یکی از یکی بهتر بود جنبه ی اجتماعیش فوق العادست مخصوصا اون داستان شب یلدات و داستان مربوط به تفاوتهای ایرلند و هند از نظر چرچیل...تابلوه که خراسانیی

وحشتناک لذت بردم ... مدتها بود که تحت تاثیر قرار نگرفته بودم اما با ساده ترین متن ممکنه یه بار دیگه جلامون دادی داداش...مثل متن ها و داستانهای خودت ساده و از صمیم قلب بهت میگم که دمت گرم داداش
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد